محمد سرخوش
نام شهید: محمد
نام خانوادگی شهید: سرخوش
نام پدر : سيدحسين
محل تولد:اراک-وخس
تاریخ تولد : 1344/01/06
وضعیت تاهل : متاهل
تاریخ شهادت : 1363/11/21
محل شهادت :شرهاني
نحوه شهادت :توسط دشمن در جبهه
نام عملیات :
رمز عملیات :
محل دفن :قبرستان عومی
‫تصاویر‬
‫زندگی نامه
‫خاطرات‬
فیلم و صوت
وصیت نامه ‫
‫اسناد‬
‫دست نوشته‬
معرفی کتاب

 
عنوان خاطره:
ما در یک دهات بن بست و دور دست در اراک زندگی می کردیم. در فصل سرما از ماه های آذر تا اردیبهشت جاده ها بسته بودند و ما برای رفتن به شهر مثل تهران با مشکل زیادی روبرو بودیم و مسافتی از راه را باید پیاده طی می کردیم.
پدرم نانوا بود با توجه به جمعیت کم روستا شغل پدر در روستا چاره ساز امرار معاش نبود بنابراین چاره ای جز مهاجرت و تنها گذاشتن ما در دهات نداشت. و سالی یکی، دو بار به ما سر می زد.
احمد یک سال از من بزرگتر بود. ولی با هم به مدرسه می رفتیم. من به شناسنامه محمد و محمد نیز به شناسنامه برادر بزرگتر به مدرسه رفتیم. مدرک تحصیلی من در روستا به نام محمد و عکس من و مدرک محمد به نام داداش بزرگه ولی عکس محمد.
ما تا پنجم ابتدایی بیشتر نخواندیم چون برای ادامه تحصیل باید به شهر می رفتیم اما این شرایط با توجه به مشکلات اقتصادی امکان پذیر نبود. بنابراین چاره ای جز ترک تحصیل نداشتیم.
محمد فردی جدی و پرتلاشی بود. بدون دلیل با کسی درگیر نمی شد یعنی نه ظلم می کرد و نه زیر بار ظلم می رفت. او فردی دلسوز بود و نسبت به مشکلات دیگران بی اعتنا نبود. و هر چه که داشت به خصوص در دوران تحصیلی از جمله غذا بین بچه ها تقسیم می کرد. حتی این عادت نیز در جبهه انجام می داد به طوری که همسنگرانش می گفتند وقتی از مرخصی برگشته بود تمام آنچه که داشت از جمله آجیل را بین آنها تقسیم کرد.
 
یک بنده خدائی از بضاعت مالی خوبی برخوردار نبود. دم درب منزل آمده بود خواستم او را بزنم که ناگهان از پشت سر یک مشت خوردم. پشت سرم را که نگاه کردم دیدم محمد است. گفت چرا او را می زنی او دست نیاز به سوی ما دراز کرده است. دستش را بگیر نه اینکه دستش را رد کنی.
با وجود اینکه محمد جوان دوران انقلاب بود هیچگاه دنبال ترانه و سینما نمی رفت و کسانی که به دنبال آبجو(مشروبات الکلی) می رفتند مخالفت می کرد و سعی می کرد که مانع آنها شود.
محمد برای ادامه زندگی و امرار معاش خانواده بعد از دوران ابتدائی به کرمان رفت اما من به دلیل تنها بودن مادر در روستا ماندم و کمتر برای کار نزد او می رفتم تا اینکه محمد به خدمت سربازی رفت (در آن زمان محمد ازدواج کرده بود به طوری که خانمش می گفت هر 3 یا 4 ماه برای مدت خیلی کوتاه به ما سر می زد.) او در مدت 8 ماه خدمتی که داشت تنها یک بار به مرخصی آمده بود و آن زمان من هم در دهات نبودم بلکه در کرمان مشغول کار بودم ولی یک روز در زمان مرخصی به دیدن من آمد و مقداری گوشت قربانی با خود آورده بود و گفت این سهم توست چرا که پدر برای من قربانی کرده بود. من نیز موقع برگشتن او یک ساعت مچی برایش خریدم.
مرخصی محمد تمام شد و عازم جبهه شد اما به دلیل بسته بودن جاده دوباره برگشت. گفتند چرا برگشتی گفت حتماً قسمت بود شما را دوباره ببینم به هر حال او رفت و این رفتن دیگر بازگشتی نداشت.
 
ابتدا به پدرم گفتند که محمد مجروح شده و در اراک بستری است. پدر به همراه یک هم محله ای به آنجا رفت اما وقتی که به اراک رسیدند به جای بیمارستان به سردخان بردند. پدر سر چند تا از تابوت شهداء را برداشت اما محمد نبود تا اینکه تابوت بعدی محمد بود پدر می گفت وقتی سر تابوت را باز کردم ناگهان بی اختیار خندیدم و چند صلوات فرستادم و گفتم آری این پسرم محمد است.
در هر صورت پیکر مطهر شهید را به روستا بردند و به دلیل نداشتن سردخانه شهید بلافاصله تشییع شد و زمانی که من از کرمان خود را به روستا رساندم ساعت 1 شب و تنها با حجله محمد روبرو شدم.
فردای آن روز از اقوام پرسیدم که ساعت محمد چی شده تا آن را یادگاری نگه دارم گفتند از محمد جز پیکرش چیزی به دست ما نرسیده یعنی حتی ساک او هم برگشت نکرد و تنها یادگاری محمد یک تسبیح می باشد که در هنگام مرخصی جا گذاشته بود.
اما بزرگترین یادگاری محمد پسرش می باشد که بعد از شهادتش به دنیا آمد ما نیز اسمش را محمد گذاشتیم. بچه های برادر بزرگترم به احترام محمد پدرشان را عمو خطاب می کنند و هنوز لفظ پدر را در نزد محمد به زبان نمی آورند و مادر پیرم هر جا که محمد باشد او نیز هست و حتی لحظه ای از او دور نمی شود