<span style='color:#FA634A'>شهید سلمان نجفی </span><span></span>
نام شهید: سلمان
نام خانوادگی شهید: نجفی
نام پدر : سلیمان
محل تولد:سهرین زنجان
تاریخ تولد : 1340/08/02
وضعیت تاهل : متأهل
تاریخ شهادت : 1365/08/08
محل شهادت :شوشتر
نحوه شهادت :بمباران هوایی - اصابت ترکش به بدن
نام عملیات :
رمز عملیات :
محل دفن :گلزار شهدای علی بن جعفر (ع)
‫زندگی نامه
‫خاطرات‬
‫تصاویر‬
فیلم و صوت
وصیت نامه ‫
‫اسناد‬
‫دست نوشته‬
معرفی کتاب

شهید سلمان نجفی در آبان ماه سال 1340 در یک خانواده روستایی و مذهبی در سهرین زنجان دیده به جهان گشود. دوران طفولیت و کودکی را در دامان پر مهر خانواده گذراند. دوران تحصیلات خود را در مکتب گذراند و سپس به کار کشاورزی مشغول شد. در سن نه سالگی بود که به همراه خانواده خود به قم مهاجرت کردند و در شهر قم به کارگری مشغول شد. با شروع انقلاب و ظلم وستیز رژیم شاهنشاهی حضور فعالی داشت و همگام با سایر مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد . با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در سال 65 به خدمت وظیفه در سپاه مشغول گردید و پس از سپری نمودن آموزش نظامی در تاریخ 65/5/18 از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زنجان به جبهه جنوب اعزام شد و در تاریخ 65/8/8 در منطقه شوشتر و در بمباران هوایی مزدوران بعثی و به علت اصابت ترکش به ناحیه بدن به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آروزی دیرینه خویش که همانا شهادت بود رسید و پیکر مطهرش طی مراسم با شکوهی در گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) به خاک سپرده شد.

با اینکه دو فرزند داشت به ایشان گفتیم شما به جبهه نرو زن و فرزندانت را به چه کسی می خواهی بسپاری. گفت : مگر خون من از دیگران رنگین تر است که نروم. باید بروم و از دین و آرمانمان حمایت کنیم و من فرزندانم را به خدا و سپس به شما می سپارم و دوست دارم که خوب تربیت شوند و به این جامعه اسلامی خدمت نمایند.

راوی: مادر شهید


همیشه میگفت مادر جان نگران من نباش من حالم خیلی خوب است . دوست ندارم بعد از شهادتم بر مزارم گریه کنید تا دشمن خوشحال شود. و لباس مشکی بپوشید چون من به جایی می روم که بسیار بهتر از این دنیاست.من از این دنیا سیرم و جایگاهم می دانم کجاست پس شما خوشحال باشید.

راوی: مادر شهید


در روز سوم شهادتشان من یک جفت جوراب نازک داشتم که نپوشیدم . به خواب من آمد و گفت بیا این جوراب را بپوش برویم به مهمانی. تمام جوراب از طلا بود. با هم رفتیم توی یک باغ که در آن گلهای قرمز و سفید بود. دو فرزندم گریه می کردند شهید این گلها را کند و به آنها داد .

راوی: همسر شهید