<span style='color:#FA634A'>شهید سید احمد نبوی</span><span></span>
نام شهید: سید احمد
نام خانوادگی شهید: نبوی
نام پدر : سید رحیم
محل تولد:قم
تاریخ تولد : 1329/01/02
وضعیت تاهل : متأهل
تاریخ شهادت : 1364/11/24
محل شهادت :عراق - فاو
نحوه شهادت :توسط دشمن در جبهه
نام عملیات : والفجر 8
رمز عملیات : یا زهرا (س)
محل دفن :گلزار شهدای علی بن جعفر علیه السلام - ق 8 ر 6
‫زندگی نامه
‫خاطرات‬
‫تصاویر‬
فیلم و صوت
وصیت نامه ‫
‫اسناد‬
‫دست نوشته‬
معرفی کتاب

حجت الاسلام و المسلمین سید احمد علی نبوی چاشمی فرزند سید رحیم در دومین روز فروردین ماه هزار و سیصد و بیست و نه هجری شمسی در روستای چاشم از توابع مهدیشهر در استان سمنان متولد شد.  پدرش فردی با تقوا ، متعهد و از مقلدین حضرت امام خمینی (ره) بود . شهید نبوی دوران ابتدایی را در روستا به پایان رساند . سپس برای ادامه تحصیلات به حوزه علمیه صادقیه(ع) سمنان رفت . ایشان پس از مدتی به پیشنهاد یکی از آشنایان برای ادامه تحصیل به قم عظیمت نمود و تا سطح حوزوی خارج یک و دو ادامه تحصیل داد. در کنار تحصیل با چشمه سار معرفت امام خمینی (ره) آشنا و فعالیت های سیاسی خود را علیه رژیم پهلوی آغاز نمود. به همین دلیل ساواک وی را تحت تعقیب قرار داد . او چند بار هم با زیرکی از چنگشان فرار کرد. اما سرانجام پس از ماه ها زندگی مخفیانه در سال 1354 در تهران دستگیر می شود و مدت 4 ماه در زندان کمیته تحت سخت ترین شکنجه ها قرار گرفت و پس از آن به زندان اوین منتقل می گردد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دفتر نمایندگی ولی فقیه در سمنان شروع به کار کرد . در سال 1360 مسئولیت روابط عمومی سپاه سمنان را پذیرفت و پنج ماه بعد به عنوان مسئول سپاه شهرستان شهرکرد راهی آن شهر شد . در سال 1361 به فرماندهی سپاه پاسداران قم منصوب گشت و تحولی چشم گیر در آنجا پدید آورد . شهید نبوی در سال 1362 به عنوان فرمانده سپاه شهر ری برگزیده شد و پس از سال ها خدمت عاشقانه در روز پنجشنبه بیست و چهارم بهمن سال هزار و سیصد و شصت و چهار در عملیات والفجر هشت هنگام بازگشت از منطقه اروند رود مورد اصابت ترکش توپ قرار گرفت و در سن سی و پنج سالگی به فیض عظیم شهادت نائل آمد . مزارش در گلزار شهدای شهرستان قم می باشد.

حاج آقا نبوی هم و غمش رسیدگی به فقرا و محرومین بود از همان موقع که ایشون در قم طلبه بودند هیچ موقع روستای خودشان را فراموش نکردند محرومین روستا را فراموش نکردند با خانواده های مستضعف و محروم رابطه داشتند یک سال زمستان هوای سمنان بسیار سرد بود دیدم در به صدا در آمد رفتم در را باز کردم دیدم شهید نبوی است آمدند و گفت: روستای چاشم برف سنگینی آمده و راه بسته شده و مردم از حیث آذوقه هم برای خود و هم برای طیور در مضیقه سختی هستند و هیچ راه ارتباطی هم نیست ایشان بعد از چندین ساعت خود را به زحمت از روستا رسانده بودند و به خانه ما تا یک فکری به حال آنها  بشود به اتفاق ابوی ما رفتند نزد آیت الله حائری که آن موقع در سمنان بودند تا ظهر نشده بود مقداری آرد و نان تهیه کردند و این ها را به روستا رساندند این قدر ایشون به فکر محرومین بود.

راوی: سید احمد سیادتی


 

ایشان تقریبا بار آخرشان بود که در سمنان تشریف آوردند شبی از شب ها ساعت 9-5/9 بود دیدم در منزل ما به صدا درآمد من رفتم دم در دیدم که حاج سید احمد به همراه حاج شیخ اسدالله احمدیان تشریف آورده اند منزل و توی همان حیاط منزل گفت که من و حاج آقا شام نخورده ایم ولی هرچیزی که دارید همان را بیاورید من قبول دارم و الا از همین جا برمی گردیم ما شرط ایشون را قبول کردیم و ایشون تشریف آوردند توی اطاق نشستند من مقداری خارج از محدوده شرطمان عمل کردم ولی ایشون خیلی ناراحت شدند و گفتند که آقا من به شرط خودم وفادار هستم ولی شما وفادار نبودید و لذا آن چیزی که اضافه بود ایشون میل نفرمودند و فقط آن مقداری که ما هردو قبول کرده بودیم را میل فرمودند.

راوی: حاج سید محمد سیادتی (دوست شهید)


 

اگر پرسنل 2 یا 3 ماه در جبهه می ماندند و می گفتند که مشکلی دارند حاج آقا نبوی مشکلات آنها را پیگیری می کردند مثلا شهید مالکی یک مورد مشکل اقتصادی داشتند و وضع زندگی شهید نابسامان بود ایشان با ما مطرح کردند و ما هم برای حاج آقا نوشتیم که شهید مالکی یک چنین مشکلی دارند و حاج آقا نبوی رفته بودند استان دیده بودند که مشکلات آقای مالکی زیاد است و خانه سازمانی به ایشان دادند و مشکلات آقای مالکی را حل کردند و با آقای مالکی برگشتند و آقای مالکی در عملیات خیبر شهید شد.

راوی : محمد کیانی (همرزم شهید)


 

ایشان از همان اوایل در حال مبارزه بود به طوری که یادم می آید که در یک روز ایشان سه مرتبه لباس عوض می کردند عمامه سیاه را برمی داشت عمامه سفید می گذاشت ، نعلین را درمی آورد و کفش می پوشید و مرتب تغییر لباس می داد که لو نرود و چند مدتی هم از دست ساواک در تهران مخفی بود.

راوی : سید علی سیادتی (دوست شهید)


 

با مادرم همیشه با شوخی و لبخند برخورد می کرد هروقت مادرم چیزی بهش می گفت جواب می داد که می روم از مغازه شیر می گیرم میارم شیرت را پس می دهم و مادرم را با این حرف ها و شوخی ها به خنده وا می داشت.

راوی : خواهر شهید


 

شهید خودشون در زندگی شون حضور دارند وقتی من در زندگی با مشکلی روبرو می شوم ایشون به خواب بنده می آیند و مشکلات به وجود آمده را برطرف می کنند یه نمونه اینکه داماد اولشون که برای دخترشون آمده بودند با توجه به اینکه خانواده ایشون (داماد بزرگ) در شهر دیگری زندگی می کردند در آن شب سید احمد به خواب دخترشون آمده بودند و گفته بودند که شما باید با آقای مهدی زاده ازدواج کنید و این کلام را به به طور واضح اسم برده بودند و ما با توجه به این رضایت ایشان را با این ازدواج متوجه و از حضور ایشان در زندگی یقین داریم.

راوی : همسر شهید


 

آن اوایل که ایشون حاضر شدند بروند طلبگی به مادرش گفته بود که به ابوی بگویید مرا بفرست به حوزه، مادرش به من گفت: من گفتم آخر وضعمان کساد است ما باید به او برسیم باز یک مرتبه دیگر مادرش به من گفت که ایشون خیلی اصرار دارند گفتم خیلی خوب، من با خودش صحبت کنم ببینم چی میگه زمان طاغوت این وهابی ها در این شهرمیزاد و مهدیشهر خیلی نفوذ داشتند من گفتم فرزندم می خواهی بروی حوزه درس بخوانی، گفت: بله، دلم می خواهد بروم حوزه، گفتم این وهابی ها که تو را می گیرند که بابا حوزه یعنی گدایی، حوزه دشواری هایی دارد باید گرسنگی بکشی، باید تحمل کنی و صبر داشته باشی تا جایی برسی، این وهابی ها با این حرف هاشان نمی گذارند به یک جایی برسی، ایشون گفت که من همه این حرف ها را قبول دارم گفتم حالا که حاضر شدی بروی برو من هم هرچیزی که در این راه مورد نیاز است و لازم داری فراهم می کنم ما هم پناهمان به خداست درست است که وضعمان کساد است ولی با این حال درست می کنم 10 من جو فروختم و وسایل آماده کردم و ایشون رو فرستادم شهرمیرزاد یک حوزه فرقانی بود آن وقت ها که گاز نبوده زغال نبوده و هیزم ما این ها را برای او می فرستادیم به هر علتی بود آن جا قبول نشد دیگه برنگشت و از همان جا رفت سمنان پیش آیت الله علامه بابلی، ایشون فرموده بودند من آرزو داشتم شما از چاشم بیایی این جا درس بخوانی و از آنجا به قم رفت و در نهایت هدفش را پیدا کرد.

راوی : پدر شهید


 

یکی از ماندگارترین یادگاری های شهید احمد نبوی در روستا ایجاد و خدمت و یگانگی در هیئت های عزاداری امام حسین می باشد قبل از انقلاب روستای ما(چاشم) طایفه گری حکمفرما بود و هر طایفه ای برای خودش یک هیئتی جداگانه داشت و اختلاف عجیبی بر این هیئت ها حاکم بود با هم قاطی نمی شدند شهید نبوی آمدند برای اولین بار سری ما را جمع کردند و گفت که شما باید یک رنگ باشید و خودش آمد با روحانیان تک تک هیئت ها مشغول صحبت شد و آن ها را توانست دور هم جمع کند و بالأخره توانست وحدت و یکپارچگی عجیبی را ایجاد کند به طوری که الآن ماه محرم و ماه رمضان همگی می آییم و یک جا جمع می شویم و اینها همگی نتیجه زحمات شهید نبوی بود و الآن هم آن اتحاد و یگانگی در روستا حفظ شده و اجازه نمی دهیم که تفرقه زمان طاغوت برگردد.

راوی : سید نورالله جعفری (دوست شهید)


 

یک بار رفته بودیم مشهد خدمت یکی از خانواده های جنگ زده رسیدم از ما پرسید شما حاج آقا نبوی را می شناسید؟ گفتم: بله، گفت: وقتی حاج آقا نبوی توی خیابون یا کوچه راه می رود خاک زیر پای او را ببوسید که تبرک است یکی از فامیل های ما پرسید چرا؟ گفت ایشون زمانی که ما خانه هایمان را از دست دادیم خیلی به داد ما رسید و کمک کرد برای ما سرپناه درست کرد و عده زیادی را از مرگ حقی نجات داد.

راوی : خواهر شهید


با تمام مشغله کاری که داشتند مقید بودن یک وقت ولو کوتاه حتما قرآن تلاوت کنند نه تنها خودشون قرآن تلاوت می کردند بلکه ما بچه ها را تشویق به تلاوت قرآن می کردند و هروقت فرصتی می شد که همه دسته جمعی کنار هم می نشستیم با هم قرآن می خواندیم و برای تشویق من و خواهرم که بزرگتر بودیم قرآن تهیه کرده و به ما هدیه کرد. 

راوی : سعیده نبوی (دختر شهید)


 

 

فرازی از وصيت نامه شهید

 

  مهم‌ترين وصيت اين بود فرمايشات امام را گوش كنيد دست از امام برنداريد هميشه با انقلاب اسلامي باشید پشت بان اسلام ناب محمدي باشید.